تبليغاتX
بی قراریها

بی قراریها

امروز تصمیم گرفتن خونه ی خاطرات کودکی هامونو خراب کنن....

شاید بشه چند تا اثاث و خرت و پرت و  خشت و گل و سنگ و آجر و خراب کرد....

اما...................................

تو هیچ وقت از یادم نمیری مادربزرگ..........

استکان های کمر باریک همیشه همه جا هست.... اما طعم چای تو ریگه هیچ جا پیدا نمیشه....

خونه خشت و گلی بی تو صفا نداره.....

باور کن .........

همیشه یادم هستی .........

همیشه دوست دارم..........

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1390ساعت 23:17  توسط ساناز  | 

http://bornanews.ir/Image/News/2011/7/61598_634456330471404285_l.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1390ساعت 20:14  توسط ساناز  | 

زندگی یه دایره بزرگه....

تکرار و تکرار و تکرار ....

فقط لحظه های خوبه که تکرار نداره....

درست مثل یه نقطه ی دور ازین دایره ی تکراری...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1390ساعت 19:57  توسط ساناز  | 

http://somi1986.persiangig.com/image/paeeeeeeeeeez.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 0:5  توسط ساناز  | 

خیلی وقته دلم میخواد بنویسم... اما انقدر گرفتار کارای مختلف میشم که اصلا یادم

میره چی میخوام بنویسم! بعد از کسالت تابستان رسیدم به دلگیری پاییز..! با یه

عالمه کار جور و واجور که وقت سر خاروندن برام نذاشته..! و امان از غروبهای پاییزی!

بعضی موقع ها تا مرز ترکیدن یه بغض حالمو میگیره..نمیدونم چه سرٌی داره این فصل،

که اینجور آدمو یاد خاطرات گذشته می اندازه؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مهر1390ساعت 0:1  توسط ساناز  | 

دچار کسالت روزهای گرم و طولانی تابستون شدم...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مرداد1390ساعت 23:59  توسط ساناز  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1390ساعت 19:48  توسط ساناز  | 

 

چرا لذت انگشت زدن به خامه ی کیک رو بخاطر قانون

قاشق و چنگال از خودمون میگیریم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1390ساعت 19:44  توسط ساناز  | 

چقدر زود گذشت....


از التهاب آخر اسفند تا آرامش نیمه فروردین...


عمر منه که به چشم به هم زدنی میگذره...


فقط باید لحظه هارو دریابم....

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1390ساعت 19:53  توسط ساناز  | 

جاده چالوس.. پیچ و خم هایی با منظره های رویایی... راه... شهر...دشتهای

کلاردشت.. جنگل های عباس آباد... همه جا پر از آشغاله!!! یعنی همراه داشتن یه

کیسه نایلونی و ریختن زباله تو کیسه و بردن و انداختنش توی سطل زباله انقدر

سخته که ترجیح می دیم همه جارو پر از زباله کنیم؟؟؟ انواع بطری های یک بار

مصرف و خالی دلستر و دوغ و آب معدنی... پاکت های آب میوه... پاکت انواع

چیپس با طعم های مختلف... خلاصه کلا هر چیزی که غیر قابل تجزیه است رو با

کمال آرامش پرت می کنیم گوشه طبیعت!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 9 فروردین1390ساعت 10:8  توسط ساناز  | 

شمارش معکوس سال 90 شروع شده...

سالی که گذشت برامون چطور بود؟

خوب یا بد؟

آشنایی یا جدایی؟

عشق یا نفرت؟

روزها و شبهایی که گذشت به خاطره ها پیوست...

خاطره هایی که خیلی هاش پشت پرده ی زمان کمرنگ و محو میشه...

لحظه های پر التهاب جاش رو به یاد آوری های گذرا میده ... همراه با یه یادش بخیر

از ته دل....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 9:7  توسط ساناز  | 

http://aminus3.s3.amazonaws.com/image/g0006/u00005711/i00224284/b33dd93dd5b242378c394acff45975bf_large.jpg

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 16:57  توسط ساناز  | 

و..... بهار در راه است.....

دارم ترازنامه یک سال گذشته ام رو مرور می کنم...

چندتا دل شکستم؟

چندلیتر اشک درآوردم؟

چند تا دل سوزوندم؟

....

چندتا عزیز از دست دادم؟

.

.

.

.

.

.

.

یادش بخیر... بهاره پارسال...

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اسفند1389ساعت 16:53  توسط ساناز  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 12:24  توسط ساناز  | 

راه

 

این روزها انگار نصف بیشتر عمرم تو راه میگذره.. تو ترافیک .. و جلوی

نگاههای مردم..

نگاههای خسته و بی رمق..

نگاه های تعجب زده ...

نگاه های طلبکار..

نگاه های نگران ..

و بدترین نوعش .. نگاه های فضول..

هیچ دقت کردین وقتی صدای زنگ گوشی موبایلت بلند میشه چه وضعی

پیش میاد؟؟

انگار سر همه ی آدما با یه نخ نامرئی برمیگرده سمتت..

همه جای سرشون چشم و گوش میشه..

یا میخوان بشنون چی میگی یا لب خونی کنن...

حتی وقتی دستت رو به زحمت گرفتی جلوی دهنت تا کسی چیزی از

مکالماتت نفهمه  یهو میبینی

یکی کاملا بهت تکیه داده و گوشش رو قابلمه کرده وسط حرفات!!

تازه نوع نگاه ها هم تغییر میکنه! گاهی با سرزنش نگات میکنن.. گاهی با

عصبانیت.. مخصوصا اگر

حرفات یه کم بودار باشه.... دست آخر هم یه پیرزنی با تغیر میگه :

آخرالزمون شده واللاه!

زیادی حساس شدم؟!

آخه اینروزا احساس میکنم نصف بیشتر عمرم تو راه میگذره...............

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 12:16  توسط ساناز  | 

امروز صبح تو مترو يه دفعه هوس كردم يه دونات بخورم!

دوناتو از كيفم درآوردم و درش رو باز كردم.يه آن سكوي

روبرورو نگاه كردم ................... حدود ۲۰۰ جفت چشم

داشت منو نگاه ميكرد..  چرا نميشه تو اين مملكت با

خيال راحت يه دونات خورد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 12:18  توسط ساناز  | 

http://victim.persiangig.com/other/12-Death.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 دی1389ساعت 13:59  توسط ساناز  | 

زندگی چیزه غریبیه...


دیروز مادربزرگم مریض و بدحال کنج اتاق افتاده بود...


تو چشماش غربتی بود که اشک به چشمم می آورد...


مرگ چیزه غریبیه...


امروز مادربزرگم رو همراه کوله باری از خاطرات کودکیم


خاک کردم....


چقدر فاصله بین مرگ و زندگی کوتاهه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 دی1389ساعت 13:57  توسط ساناز  | 

+ نوشته شده در  شنبه 11 دی1389ساعت 12:54  توسط ساناز  | 

اين روزا هوا سرد و ابري و آلوده ست..

بر عكس هواي دلم..كه گرم و آفتابي و شفافه...

اهل سياست نيستم..

اما ياد پارسال اين موقع ها مي افتم..

حركتهاي دسته جمعي و گروهي هميشه باعث ميشه دلها به هم نزديكتر بشه..

آدما هواي همديگرو بيشتر داشته باشن ...

پشت همديگروخالي نكنن...

اما سبزي اين جنبش خوب بهانه اي شد تا زرديه دلت رو پشتش قايم كني...

سردي صدات... خالي نگاهت... و بهانه هات... همه خبر از فرسنگها فاصله ميداد...

فاصله اي كه هرگز پر نشد...

غمگين نيستم... و افسوس نميخورم...

عبرت گرفتم كه به هر بارون بهاري دل نبندم...

شايد خواست خدا بود...

حالا دلم به گرمي و وسعت آبي درياست...

با كسي كه دوسيش دارم و دوسم داره...و

بي بهانه......

+ نوشته شده در  شنبه 11 دی1389ساعت 12:51  توسط ساناز  | 

آدم گاهی اوقات هر چقدر تلاش میکنه  نمیتونه به یکی اعتماد کنه و افسار زندگی و آینده اش

رو بسپره دست اون...چرا؟!!!!

اغلب  اوقات یه حسی نمیذاره اینکارو بکنه... یه حس مرموز...مثل حس ششم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 دی1389ساعت 14:23  توسط ساناز  | 

از وقتی آلودگی هوا شده و با وسایل نقلیه عمومی تردد میکنم ( البته قبل

از آلودگی هوا هم نمیتونستم با وسیله نقلیه خصوصیم تردد کنم چون تمام

سوراخ سنبه های تهران طرح ترافیکه! ) میبینم چقدر تردد با این وسایل

راحته! همیشه جای خالی برای نشستن هست ، تندتند اتوبوس میاد و

خبری از صفهای طویل نیست! راننده ها به مسافرها احترام میذارن و

همچین با احتیاط درو میبندن که محاله کسی لای در بمونه و جیغش

دربیاد! مردم چقدر همدیگرو دوست دارن! نه کسی با کسی کاری داره..نه

موقع سوار شدن همدیگرو هل میدن..نه فحش به هم میدن..نه به هم

میگن بی فرهنگه دهاتی،از کدوم دهات کوره ای اومدی!بدجور تو کاره

رعایته حق تقدم هستن!به شدت هم با هم مهربونن!راننده تاکسی ها

هم که دیگه نگو!عمرا دنبال دربستی و این صحبتها باشن!همه در خدمت

مسافرای خسته ان!خلاصه گل و بلبله!

با این شرایطه عالی دیگه چتونه هی به همه چی اعتراض دارین؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آذر1389ساعت 21:6  توسط ساناز  | 

خدا خیلی مهربونه.... همیشه دست آدمو میگیره که بنده اش تو چاله و چاه


نیفته...من داشتم زورکی دستشو ول میکردم که با سر خودمو بندازم تو چاه


! بازم دمش گرم که اون دستمو ول نکرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آذر1389ساعت 19:40  توسط ساناز  | 

http://tehrankids.com/uploads/posts/2009-11/1258887805_dhd74zr398ng94qgmumn.jpg

+ نوشته شده در  شنبه 15 آبان1389ساعت 17:28  توسط ساناز  | 

به هیچ کس خیانت نمیکنم...

نه به خودم....

نه به همسرم....

نه به غرورم...

نه به شخصیتم...

نه به تمام چیزایی که مربوط به من میشه...

گاهی فکر کردن به بعضی چیزا هم خیانته...

من حتی با فکر کردن هم خیانت نمیکنم...

من خائن نیستم...


+ نوشته شده در  شنبه 15 آبان1389ساعت 17:18  توسط ساناز  | 

در مورد اینکه بچه آدم دختر خوشگل بشه یا پسر خوش تیپ خرافات و حرفای خاله زنکی خیلی زیاده...!!!

مثلا میگن.......

ترشی نخور پسر میشه

لبنیات نخور پسر میشه

ترشی بخور دختر میشه

سیب بخوری خوشگل میشه.....

اما هیچ کس نمیگه چیکار کنیم بچمون آدم بشه!!!!!

چه پست خاله زنکی ای شد!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مهر1389ساعت 19:32  توسط ساناز  | 

سر ترمینال  بی آر تی ببخشید ببخشید! پایانه سامانه ویژه اتوبوسهای

تندرو!! چند نفر مسئول سوار کردن مسافر نشسته و سرپایی هستن.....

روزایی که حالم خوبه میگم عجب نظمی..به به ... واقعا از صفهای عریض

و طویل و بی نظم اتوبوس راحت شدیم..

اما وای به روزی که سرحال نباشم..!میگم یعنی چی مثلا؟؟ یکی وایساده

مثل یه مشت گوسفند مارو سوار و پیاده میکنه؟؟مگه ما خودمون اینجوری

هستیم که نمی تونیم سوار شیم؟؟؟؟؟؟

خوبی و بدی تو نگاهه منه..وگرنه اصل قضیه که فرقی نکرد...........!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 مهر1389ساعت 18:15  توسط ساناز  | 

http://www.webtree.ca/tree/gifs/people/move.jpg

+ نوشته شده در  شنبه 3 مهر1389ساعت 20:49  توسط ساناز  | 

چه جمعه ای بود دیروز ....!

رفتم خونه مامانم اینا که کتابامو ببرم خونه خودم............

کتابایی که بهم داده بودی ، یادته؟!

تازه فهمیدم چرا اسم کوچیکتو رو هیچ کدومش ننوشتی..................................!!!

+ نوشته شده در  شنبه 3 مهر1389ساعت 20:25  توسط ساناز  | 

شکست

يه ظهردلگيروشلوغ.. خيلى وقت بود ازش خبر نداشت..نه زنگ ميزد نه جواب تلفن ميداد..بانااميدى باز شماره اش رو گرفت..اما بر خلاف انتظارش اين بار گوشى رو برداشت..صداش سرد بود اما همينم غنيمت بود! پيشنهاد ديدار!داشت بال درمى آورد..تا بياد بال بال زد و تو دلش سيرو سرکه ميجوشيد..اومد..تازه ماشين خريده بود..سوار شدن و رفتن فست فود..تهويه فست فود خوب نبود،انگار همه لباساشون بوى روغن مونده گرفت.غذا سفارش داد..توى چشماى مشتاق اون نگاه کرد و گفت: ما به درد ازدواج با هم نمى خوريم پس بهتره ديگه باهم نباشيم..يه صدايى اومد..صداى بى صداى شکستن دل و غرور ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 11:51  توسط ساناز  |